فرصتی نمانده بیا همدیگر رابغل کنیم
فردا یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده
به اینکه
انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشت های دور
آنقدر که عصا ها پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان دوباره به زمین
و
زمین
و
....
نه به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید
در آیینه بنگرد
شاید تصمیمی دیگر گرفت...
از پشت پنجرهی اتاق تو هم باید روزی بپرم و کوچ کنم آن روز که با یک پرنده ی درون قفس وارد اتاق میشوی...
عضلات عزادار
رگی که در ساق پا میگیرد
قلبی که در هاون آب میکوبد
تو خوابیده ای میان گرگ و میش
مه پایین میرود
خیال تو خمیده خمیده
از شهر تن دور میشود
این روزها ادای دکتر ها را در می آورم
دهنت را باز کن...
دوست دارم دقیقا کجای گلویت گیر کرده؟
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟!
لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟
لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بیخیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهنپارهی برقی است یا نه ؟!
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!
لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی میشود یا نه ؟!
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت ...؟!
زیبائی در فراتر رفتن از روزمره گیهاست...
هزاران مرغ دریایی در سینه ی من گرفتارند اگر این پنجره باز شوند...
پاییز هنوز تمام نشده دخترک
مانده ام با یک اتاق سرد که دور از پاییز است واز نزدیک زمستان
حال پاییز سال بعد تو دیوانه میشوی و من درون تیمارستانم
تو به من فکر میکنی و من به پرستاران
بارها به تو گفته بودم آینده را میبینم آینده را هر شب میدیدم ولی گوش ندادیم...
شیشه های مشروب را کنار گذاشتم
پاکت های سیگار را کنار گذاشتم
بسته های قرص را کنار گذاشتم
عیاشی با هرزگان را کنار گذاشتم
به حرامزادگی سیاه میخواهم پناه ببرم برای ارضای روحم نه جسم
ح ر ا م ز ا د گ ی سیاه...
چیزی که در این شهر زیاد است
روحی که خورد میشود جسمی که خورد میشود احساسی که خورد میشود
عقلی که سرخورده میشود
وهر یک دیگران را به گاه میدهند خود را به گاه دادن دیگران قبول ندارند و خود را حلال زاده مینامند
ولی من میخواهم خود را به گاه بدهم و دیگران را در این مرداب کثیف و سیاه بکشانم
و خودم را هم حرامزاده بنامم حرام ز ا د ه ی سیاه
با عجله کلید را چرخاندم
خیال میکردم هنوز هستی
آن جا روی میز من چراغت خاموش بود
میخواستم ناز کنم بخندم
دیر رسیدم لب تاب را خاموش میکنم شب بخیر دوست روزهای تنهایی من...
دلتنگی یعنی گوشیتو سایلنت کنی بگذاری پایین تخت بعد هی یواشکی ا زیر پتو نگاه کنی ببینی نورش کی رو سقف میافته؟
